قلمرو رفاه

میراث اولریش بک

درباره جامعه‌شناسی که می‌خواست نشان دهد زندگی مدرن یعنی مواجهه با عوارض جانبی ناخواسته کامیابی صنعتی شدن

04 فروردین 1404 | 12:44 اندیشه انتقادی
ماری کالدور
ماری کالدور

ترجمه: روزبه آقاجری | «اولریش بک» جامعه‌شناس آلمانی که در ۷۰ سالگی به خاطر سکته قلبی درگذشت، در پی فهمیدن آن بود که ما چگونه به جهانی که دچار پریشانی شده، معنا می‌دهیم. او در کتاب «دگردیسی جهان» ۱ از استعاره کرم ابریشم استفاده می‌کند که در اعماق پیله خود در کار دگرگونی‌ای ژرف است، بی‌آنکه بداند چه اتفاقی روی می‌دهد؛ ما هم متاثر از بحران زیست‌محیطی، تغییرات وسیع فناورانه و نابسندگی و عدم کفایت نهاد‌های ملی مدرن، در موقعیتی شبیه کرم ابریشم مورد نظر بک هستیم. ما ذره‌ای از آنچه چنین فرایندی آبستن چه چیزی است، آگاه نیستیم.

بک تصریح کرد دولت کنونی دیگر نمی‌تواند از طریق مفهوم‌پردازی‌های مستقر در جامعه یا از طریق زبان موجود علوم اجتماعی درک شود. در مقدمه کتاب جدیدش اعتراف می‌کند «فقدان پاسخ به پرسشی ساده، اما ضروری را حس می‌کردم. پرسش اینکه معنای رویداد‌های جهانی که در برابر دیدگان‌مان روی می‌دهند چیست؟» او با نظریه‌ای اجتماعی نه درباره جهانی در حال تغییر یا دگرگونی بلکه جهانی «در حال دگردیسی ۲» با این پرسش روبه‌رو شد.

برای دستیابی به چنین رویکردی، ایده‌هایی را پیش از آن مطرح کرد. مفهوم او یعنی «مدرن‌سازی تاملی ۳» که در کتاب «جامعه مخاطره: به سوی مدرنیته‌ای نوین» ۴ (۱۹۸۶) مطرح شد، به این موضوع ارجاع داشت که چگونه زندگی مدرن خود را از طریق روبه‌رویی با عوارض جانبی ناخواسته کامیابی صنعتی شدن می‌آزماید. مخاطره‌های جهانی مسائلی ساده نیستند که سیاره‌مان را تهدید می‌کنند، بلکه پیامد‌های محتمل «تصمیم‌های صنعتی و فناورانه اقتصادی» هستند که باید آنها را به مثابه اموری بالقوه رام نشدنی به حساب آورد؛ تغییر اقلیم، تحول بزرگ مالی و حمله‌های تروریستی یازده سپتامبر.

«جهان‌وطنی شدن» که در کتاب «بینش جهان‌وطنی» (۲۰۰۴) به آن اشاره شد، به ایده‌آلی برای پدید آوردن شهروندی جهانی اشاره ندارد بلکه از واقعیت جهان‌های درهم تنیده می‌گوید. جامعه ملت‌های مدرن بر چیزی استوار شده که بک آن را قرارداد مخاطره‌آمیز ۵ می‌خواند که بر پایه آن، دولت [نهادی]فرض شده از شهروندان حفاظت می‌کند. اما چالش‌های دوران ما این است که حفظ یک چشم‌انداز ملی صرف به «بی‌مسئولیتی سازمان‌یافته» می‌انجامد.

او علیه دولت-ملت استدلال نمی‌کند بلکه علیه دیدگاهی دلیل می‌آورد که جامعه را به مثابه جامعه ملی به عنوان چارچوبی بی‌چون‌وچرا درک می‌کند. او استدلال می‌کند برای فهم جهان، کافی نیست که آن را به شکلی متفاوت جست‌و‌جو کنیم بلکه باید در کنار آن درپی جهانی متفاوت باشیم و برای ساختن نهاد‌هایی کارآمد کافی نیست که آنها را مجددا تنظیم کنیم و باید آنها را برای جهانی متفاوت طراحی کنیم؛ جهانی «دگردیسی یافته». در این کتاب آن‌طور که به نظر می‌رسد، گام نخست در مسیری طولانی بود که او این ایده را در آن پیش برد.

بک متفکری خلاق بود یا آن طور که آلمانی‌ها می‌گویند، متفکری نابهنگام ۶ که به رشته جامعه‌شناسی متعهد بود، اما این را که با سنجه‌های قراردادی تعریف شود، نمی‌پذیرفت. به همین دلیل بود که بردبارانه انتقاد‌های همکاران دانشگاهی خود را می‌پذیرفت.

در شهر «پومرانیای استولپ» که به آلمانی امروزه «اسلاپسک» نام دارد، در لهستان در جنوب ساحل دریای بالتیک به دنیا آمد و کوچکتر از چهار خواهر دیگرش بود. پدرش «ویلهلم» افسر نیروی دریایی و مادرش «مارگارت» پرستار بود. در پایان جنگ جهانی دوم خانواده‌اش به آلمان غربی رفتند و او در هانوفر بزرگ شد. در سال ۱۹۶۶ رشته حقوق را در فرایبورگ برای خواندن جامعه‌شناسی، فلسفه، روانشناسی و علوم سیاسی در دانشگاه لودویگ ماکسیمیلیان (LMU) در مونیخ که برای دانشجویان بااستعداد هزینه کمتری هم در نظر گرفته شده بود، رها کرد. شش سال بعد دکترایش را تحت راهنمایی «کارل مارتین بولت» به اتمام رساند. بعد از استادی در مونشتر (۱۹۷۹ تا ۱۹۸۱) و بامبرگ (۱۹۸۱ تا ۱۹۹۲) به (LMU) بازگشت و استاد دائمی آنجا شد. در میان سمت‌ها و جایگاه‌های بین‌المللی‌اش به استاد مدعو در دانشگاه ولز، کاردیف (۱۹۹۷-۱۹۹۵)، مدرسه اقتصاد لندن (۱۹۹۷) و بنیاد خانه علوم انسانی در پاریس (۲۰۱۱) می‌توان اشاره کرد.

او زمانی که در مونیخ دانشجو بود با «الیزابت گرن‌شیم» آشنا شد و در سال ۱۹۷۵ با او ازدواج کرد. الیزابت بک گرن‌شیم که خودش جامعه‌شناس مشهوری بود از خانواده‌ای نیمه‌یهودی می‌آمد که خانواده‌اش به دلیل جریان هلوکاست در نقاط مختلف جهان پراکنده بودند. اولریش بک خودش را مدیون اندیشه‌های الیزابت می‌داند و می‌گوید «با او وادار شدم با واقعیتی «جهان‌وطنی» زندگی کنم که درباره‌اش نوشتم». در مسیر پرپیچ‌وخم‌شان، ایده‌های بزرگ‌شان را بسط دادند و ظرافت‌های نظریه‌های‌شان را با جزییات بیشتری مشخص کردند. آنها دو کتاب با همکاری هم نوشتند: «آشوب معمولی عشق» (۱۹۹۰) و «عشق دوردست» (۲۰۱۴) که این آخری درباره جهان‌وطنی شدن روابط است.

به عنوان کسی که در دوران نازی‌ها و جنگ به دنیا آمده بود، بخش بزرگی از زندگی‌اش را صرف پرداختن به گذشته‌ای مساله‌ساز کرد و همین امر، او را به روشنفکر سپهر عمومی اروپایی متعهد کرد. کتاب «اروپای آلمانی» (۲۰۱۳) هشداری درباره «آنگلا مرکل» کسی که بک او را مرکیاولی (مرکل+ماکیاولی)، ملکه بی‌تاج‌وتخت می‌خواند، در خود داشت و خود او درخواستی برای رهایی‌بخشی از پایین به بالای اروپا منتشر کرد.

با همان باهوشی، گرمی و بامزگی‌اش، لابی موفقیت‌آمیزی را برای تغییر نام میدان «ماکس وبر» طراحی کرد. بامزگی کار در اینجا بود که نام اولی به شهروندی برجسته در مونیخ اشاره داشت، اما بک تاکید کرد که باید به ماکس وبر در مقام یک جامعه‌شناس احترام گذاشته شود. شهرداری با این موضوع موافقت و طی جشنی اعلام کرد که عنوان میدان ماکس وبر به احترام دو مرد نامگذاری می‌شود.

پی نوشت

۱. Metamorphosis of the world

۲. Metamorphosing

۳. Reflexive modernisation

۴. Risk Society: Towards a New Modernity

۵. Risk contract

۶. Querdenker