بدون خطر لذتی هم در کار نخواهد بود
گزارش دیداری با اولریش بک
ترجمه: آنیتا کریمی | یادداشتی درباره نگاه «اولریش بک» به آخرین تحولات جهانی در پرتو نظریهاش درباره جامعه خطر. در این یادداشت میتوانیم سیر تحول شخصی او را نیز پی بگیریم؛ تحولی که در پی نظریهپردازی جهانی است، نه صرفا به خطری که به تصور آن واکنش نشان میدهد.
۲۶ آوریل سال ۱۹۸۶ یک روز بهاری زیبا بود. همه جا پر بود از شکوفه و «اولریش بک» برای بار آخر نسخه اصلاح شده کتابی را میخواند که قرار بود او را معروف کند. دنیا انگار که وارونه شده بود: مادران میخواستند فرزندان خود را به زمین بازی بفرستند ولی زمین بازی ممکن بود باعث شود آنها مبتلا به سرطان شوند. آن روز، روز تحقق تمام پیشبینیهای بک بود: «خطر»، نادیدنی، پیشبینیناپذیر و نامحسوس بود و با این وجود، ترس و هراس را همه جا میپراکند و آن روز، روز فاجعه چرنوبیل بود.
اولریش بک، کتابش را راجع به فاجعه «چرنوبیل» نوشته بود. کتاب در بهترین زمان ممکن چاپ شد. کمتر پیش میآید که دانشمندی چنین جواب مستدلی به سوالات اضطراری طرح شده در زمانه خود داشته باشد. یک استاد دانشگاه از ملاقاتی نقل قول میکند که بک هیجانزده پیش او میآید و میگوید: «عجب همزمانیای بود.» بک از درون بههم ریخت: «از یکسو این اتفاقات، تایید یافتههای آزمایشگاهیای بودند که توصیفشان کرده بودم و از سوی دیگر بهشدت شوکه شده بودم. شرایط ایجادشده بر تمام زندگیام سایه افکنده بود.» فاجعه چرنوبیل ناگهان او را مشهور کرد و باعث جهش موقعیت شغلی او شد.
«جامعه خطر» مورد نظر او یک نمونه کلاسیک از جامعهشناسی مدرن است. توصیف او از نحوه مواجهه هر جامعه با مخاطرات، باعث ایجاد یک شاخه جدید در جامعهشناسی شد. او مبدع رشته جدیدی در جامعهشناسی است که «جامعهشناسی خطر» نام دارد. مساله خطر از جمله موضوعاتی است که در علوم اجتماعی مغفول مانده است. بسیاری از پیشگوییهای آخرالزمانی که در گذشته صورت گرفتهاند، مدتهاست که از واقعیت جلو زدهاند.
جامعهشناس مشهور آلمانی که تقریبا دو متر قد دارد و هیکلدار است با ریش نزده سه روزه و با صورت گرد و موهای جوگندمی، عاشق چیزهای شیرین و بخصوص شکلات است.
نکته کلیدی کتاب او این است: «وضعیت اضطراری، سلسلهمراتب دارد و خطر، امری دموکراتیک است.» در حالیکه در گذشته بیماری و جنگ، فقرا و افراد ناتوان را تهدید میکرد، اما تهدیدهای زندگی مدرن مانند آلودگی و جنگ هستهای همه را بیهیچ تمایزی تهدید میکند و باعث تضعیف دولت ملی میشود: «چون باران اسیدی و تشعشات رادیواکتیو حد و مرزی ندارند». تشخیص بک این است که «ما در جامعه خطرخیزی زندگی میکنیم که پیشرفت مدرنیته، تکنولوژی و خردگرایی باعث ایجاد مخاطراتی شدهاند که قابل کنترل نیستند و مدام باعث مشغله ذهنی ما میشوند».
بک میپرسد چطور ممکن است مردم رفتار خود را از بیخ و بن برای اتفاقی که هنوز نیفتاده تغییر دهند و آن اتفاق را به عنوان واقعیت جدی بگیرند؟ منظور او از خطر خود فاجعه نیست بلکه پیشبینی وقوع فاجعه است و پیشبینی پیشامدهای آتی آن. در این صورت آینده بر زمان حال پیروز میشود. بهترین مثال در این مورد، تغییرات اقلیمی است. هیچکس نمیتواند با قطعیت بگوید که علت تغییرات اقلیمی چیست، با این حال پیشگویی دانشمندان باعث تغییر رویکرد بسیاری به این مساله شده است.
بعد از فاجعه چرنوبیل بود که هشدار بک برای همگان روشن شد؛ هشداری بدون شواهد علمی قانعکننده. او میگوید من این روش را تا آینده امتداد دادهام تا با آگاهی کامل و بهرغم خطری که متوجه شخص خودم بود، باب بحث و گفتوگو را باز کنم. ۲۰ سال بعد از انتشار آن کتاب این طور به نظر میرسد که انگار او از ستون مقالات روزانه یک روزنامه رونویسی کرده است. آلودگی محیطزیست، تروریسم و مخاطرات جهانی اقتصادی درست همان طور که بک پیشبینی کرده بود مسائلی هستند که ما به طور روزمره با آنها درگیر هستیم و تبدیل به فجایای روزمره شدهاند. بک میگوید: «پیشگوییهایم که به وقوع میپیوندند من را فقط خوشحال نمیکنند بلکه هربار من را از نو متعجب میکنند.»
یکی از موفقیتها و کارهای الهامبخش او اوج جنبش سبزها بود که با مفاهیمی، چون تخریب محیطزیست، خطرات قدرتهای اتمی و مسابقه تسلیحاتی شناخته میشود. زمانه اقتضا میکرد که او تفسیری جامعهشناسانه ارائه دهد. این طرز تلقی که همه بهزودی از بین میرویم فراگیر شده بود. تصمیم دوطرفه ناتو [و شوروی]مبنی بر گسترش استفاده از موشکهای میانبرد و ترس از جنگ هستهای میان بلوک شرق و غرب باعث سیاسی شدن چپها شد. آن روزها قدرت تخریب سلاحهای هستهای و خودتخریبی بشریت بسیار محتمل به نظر میرسید. آن روزها محققان علوم اجتماعی دیگر جامعه را برحسب طبقه و گروه اجتماعی تقسیمبندی نمیکردند بلکه اصطلاحاتی مانند «آلودگی» و «سمی بودن» بر زبانها غالب شد که تا امروز نیز ادامه داشته و همه اینها از دستاوردهای بک بوده است.
ولی سادهانگاری خواهد بود اگر بک را انسانی مضطرب تصور کنیم که از پارانویای شخصی خود تئوری جامعهشناختی ساخته است. برعکس، او اصلا این حس را به آدم القا نمیکند که دچار ترس و اضطراب است. وقتی از او راجع به ترسهای واقعی زندگیاش پرسیدیم گفت: «من شخصا آدم ترسویی نیستم». به طور مثال وقتی آنفولانزای مرغی فراگیر شده بود، او دارویی مصرف نکرد که البته به این معنا نبود که او خطر را دستکم گرفته است. اما آنچه برای جامعهشناسان جالب است این است که چه طور هر جامعهای در برابر خطرات قریبالوقوع واکنش نشان میدهد خطری که هنوز اثری از آن در زمان حال وجود ندارد. بک در آخرین کتابش مینویسد: «شاید بدبینی و طنز به کارمان بیاید به طوری که جایگزین مصرف روزانه قرصهای ضدافسردگی علیه ترس و خطرات روزمره شود.»
شاید منظره دریای آبی و کوههای آلپ آرامشبخش به نظر برسد، اما در ذهن این جامعهشناس تهدید، فاجعه و ترس مثل کوه روی هم جمع میشوند. ترسها و عدم قطعیت بخشی از ساختار جهان مدرن شدهاند که حتی آن را ترسناکتر میکند، چون خودکشی دستهجمعی بشریت و تخریب جهان را هم شامل میشود.
بعد از اولین موفقیتاش او به جمع نخبگان جامعهشناسی راه یافت. او برای شرکت در کنفرانسها و سخنرانیها به سراسر دنیا سفر کرد و به تبادل نظر با صاحبنظران این رشته پرداخت. از میانه سالهای ۹۰ میلادی او در مدرسه اقتصاد لندن آغاز به فعالیت کرد و در همانجا مدرک پروفسوری گرفت. کتابهای او به بیش از ۳۰ زبان دنیا ترجمه شده است. او بسیار مورد ستایش اندیشمندان علوم اجتماعی قرارگرفته است. دوست و همکار جامعهشناس او، «آنتونی گیدنز»، میگوید: «او یکی از چهار پنج اندیشمند زنده و باارزش کنونیست». کتاب او «جامعه خطر» از کارهای کلاسیک این رشته محسوب میشوند.
بک در کارگاههای متعددی که برگزار میکند درباره اصطلاحات و مفاهیمی که به کار میبرد توضیح میدهد و از اینکه ایدههایش را پیوسته توضیح دهد خسته نمیشود. بک در کتاب تازه منتشر شدهاش: «جامعه جهانی در معرض خطر»، بسیاری از تئوریهای مشهورش را توضیح میدهد و آنها را با تغییرات کنونی منطبق میکند.
اینکه یک جامعه چه خطراتی برای خود تولید میکند و به چه خطراتی متمایل است به دین و تاریخ فکری آن جامعه برمیگردد. بک میگوید در برابر تاریخچه خونین ترس و وحشت و فجایای از پیش طرحریزی شده، نقد فرهنگی معنایش را از دست میدهد. چون نقد فرهنگی اصول تمدن غرب مدرن را نقد میکند، اصولی که خود بر آن بنا شده است. با این وجود این اصول هم خود در معرض خطر است؛ اصول دموکراسی و آزادی. تحرکات تروریستی ابزار تکنیکی تمدن مدرن را در اختیار دارند یعنی سلاح کشتارجمعی، تکنولوژی اطلاعات تا تسلط و عقاید ضدمدرن خود را تثبیت کنند. بک طعنهآمیز میگوید: «کاش آن طور که بعضیها فکر میکنند، فقط از مصرفگرایی میترسیدیم.»
بک البته دلایل خوب خود را برای خوشبینی دارد: «خطر جهانی میتواند مکانیسمی ایجاد کند برای همکاری در سطح جهانی، چون راهحلهای ملی دیگر راهگشا نیست.» به طور مثال، در زمینه تغییرات اقلیمی آگاهی از سطح ملی فراتر رفته و شاهد همکاری کشورها در سطح بینالمللی برای حل این معضل هستیم. اگر لندن را سیل ببرد دیگر دولت بریتانیا نیست که باید دنبال راهحل باشد. یافتن راهحل در سطح ملی غیرواقعی به نظر میرسد. باید کاری کرد که ایدهآلگرایی به واقعیت تبدیل شود. به این ترتیب چشماندازی در افق پدیدار میشود که پیش از آن کسی فکر نمیکرد اصلا راهحل واقعگرایانهای برای مسائل وجود دارد. بک بر این باور است که آنچه اکنون یک مدینه فاضله غیرواقعی به نظر میرسد، میتواند تبدیل به سیاست واقعی شود.