قلمرو رفاه

میراث لنین

لنین در سال ۱۹۱۷ طی سفر طولانی‌اش به ایستگاه پتروگراد خلیج فنلاند در چه فکری بود؟

09 آذر 1404 | 18:53 اقتصاد سیاسی
طارق علی
طارق علی

ترجمه: عاطفه احمدی | او هم مانند بقیه از موفقیت زودهنگام انقلاب فوریه متعجب بود. وقتی اروپا را سوار بر قطاری مهروموم‌شده به لطف قیصر آلمان، از زوریخ به سمت روسیه می‌رفت، بی‌شک در این فکر بود که این فرصتی است که نباید از دستش بدهد. اینکه احزاب ضعیف لیبرال دولت جدید را در دست گرفته بودند، قابل انتظار بود. چیزی که نگرانش می‌کرد، گزارش‌هایی بود درباره بلشویک‌های خودش که به نظر در پیشروی دودل بودند. این نظریه دست‌وپای آنها و خیلی از چپ‌های دیگر را بسته بود، اصول مارکسیستی اینطور می‌گفت که در این مرحله انقلاب در روسیه تنها می‌تواند دموکراتیک و بورژوازی باشد. سوسیالیسم تنها در اقتصاد‌های پیشرفته‌ای مانند آلمان، فرانسه یا حتی ایالات‌متحده ممکن بود، نه روسیه دهقانی (لئون تروتسکی و رفقای روشنفکرش جزو معدود مخالفان این دیدگاه بودند).

از آنجایی که روند انقلاب از پیش تعیین شده بود، تنها کاری که از دست سوسیالیست‌ها برمی‌آمد، حمایت از دولت موقت بود که فاز اول انقلاب را طی می‌کرد تا به جامعه‌ای تماما سرمایه‌دارانه شکل دهد. وقتی این مسیر طی شد، آن وقت آنها می‌توانستند به فکر انقلاب رادیکال‌تری باشند.

این ملغمه تعصب و انفعال، لنین را خشمگین می‌کرد. تحولات فوریه او را وادار کرده بود تعصباتش را بازنگری کند. او حالا باور داشت که برای پیش رفتن به انقلابی سوسیالیستی نیاز است. هیچ راه‌حل دیگری ممکن نبود. دولت تزاری باید از ریشه نابود می‌شد. برای همین بلافاصله که در پتروگراد از قطار پیاده شد گفت: هیچ مصالحه‌ای با دولتی که به جنگ ادامه می‌دهد یا با احزابی که از چنین دولتی حمایت می‌کنند، ممکن نیست.

شعار بلشویکی «صلح، زمین و نان» تجسد این طرز فکر تاکتیکی بود. حالا در مورد انقلاب استدلال می‌کرد که زنجیره سرمایه‌داری بین‌المللی با پیوند‌های ضعیف از هم باز می‌شود. راضی کردن کارگردان و دهقانان روسی برای ساختن یک دولت سوسیالیست، راه را برای شورش در آلمان و دیگر کشور‌ها هموار می‌کرد. به استدلال او، اگر جز این بود سخت می‌شد شکل معناداری از سوسیالیسم را در روسیه ایجاد کرد. او این رویکرد را در «تز‌های آوریل» با جزئیات شرح داد، اما برای قانع کردن حزب بلشویک باید سخت مبارزه می‌کرد. برخی او را متهم کردند که به اصول پذیرفته‌شده مارکسیسم پشت کرده، اما لنین در جواب، از مفیستوفلس در فاوست گوته نقل‌قول می‌آورد: «دوست من، نظریه خاکستری، اما درخت جاودان زندگی سبز است.» یکی از حامیان اولیه‌اش الکساندرا کولونتای فمینیست بود. او هم مصالحه را نمی‌پذیرفت و باور داشت هیچ مصالحه‌ای ممکن نیست.

از فوریه تا اکتبر که احتمالا باز‌ترین فضا را در تاریخ روسیه داشته، لنین توانست حزبش را متقاعد کند که با تروتسکی متحد شوند و خودش را برای انقلابی تازه آماده کرد. دولت موقت الکساندر کرنسکی راضی نشد از درگیری عقب بکشد. آشوبگران بلشویکی که در میان نیرو‌های خط مقدم بودند، افراد مردد را مورد هدف قرار دادند که در ادامه به یاغی‌گری‌ها و ترک خدمت‌های بیشماری انجامید.

رفته رفته استراتژی لنین در میان شورا‌ها و انجمن‌های کارگری و سربازان معنادار و هدفمند به نظر رسید. بلشویک‌ها در شورا‌های پتروگراد و مسکو رأی اکثریت را به خود اختصاص دادند و حزب خیلی زود در جا‌های دیگر هم گسترش پیدا کرد. به هم پیوستن ایده‌های سیاسی لنین و آگاهی طبقات در حال رشد در میان کارگران زیربنای اتفاق اکتبر را رقم زد.

انقلاب اکتبر نه‌تنها دسیسه‌چینی یا کودتا نبود، بلکه علنی‌ترین برنامه‌ریزی برای شورش در تاریخ را داشت. دو تن از قدیمی‌ترین رفقای لنین در کمیته مرکزی حزب همچنان با انقلاب زودهنگام مخالف بودند و شروع کردند به اعلام عمومی تاریخ مناسب. با اینکه هیچ جزئیاتی از پیش اعلام نشده بود، اعمال کنترل به آرامی و با کمترین خشونت انجام گرفت.

جنگ داخلی که از پی آمد، همه چیز را تغییر داد و دشمنان تازه‌پا‌گرفته دولت شوروی از سوی متحدان پیشین غربی تزار پشتیبانی شدند. با وجود هرج‌ومرج‌هایی که پیش آمد و میلیون‌ها تلفات، بلشویک‌ها در نهایت کنترل اوضاع را در دست گرفتند، اما با هزینه‌های سیاسی و اخلاقی وحشتناک از جمله سرکوب و خاموش کردن طبقه کارگر که در اصل سازنده انقلاب بود.

در نتیجه بعد از اکتبر ۱۹۱۷ انتخاب بین لنین و دموکراسی لیبرال نبود. در عوض انتخاب واقعی با درگیری خشونت‌باری میان ارتش سرخ و ارتش سفید بر سر قدرت تعیین می‌شد که سردسته دومی ژنرال‌های دیوانه‌ای بودند که آشکارا اعلام می‌کردند اگر برنده بازی باشند، هم بلشویک‌ها و هم یهودی‌ها را قلع‌وقمع می‌کنند. قتل‌عام‌هایی که از سوی سفید‌ها انجام گرفت خیلی از روستا‌های یهودی را به کلی نابود کرد. اکثر یهودی‌های روس به مقابله برخاستند، حالا چه به عنوان عضو ارتش سرخ یا در یگان‌های چریکی خودشان. این نکته را هم نباید فراموش کنیم که چند دهه بعد، ارتش سرخ - که در اصل در جنگ داخلی از سوی تروتسکی، میخاییل توخاچفسکی و میخاییل فرونزه تشکیل شده بود (که دو شخص اول بعد‌ها به دست استالین کشته شدند) - قدرت نظامی رایش سوم را در نبرد‌های حماسی کورسک و استالینگراد در هم شکست؛ آن زمان دیگر دو دهه از مرگ لنین می‌گذشت.

لنین که دو سال آخر قبل از مرگش در ۱۹۲۴، به خاطر سکته ضعیف شده بود، فرصت داشت تا به دستاورد‌های انقلاب اکتبر فکر کند. خوشحال نبود. دیده بود که دولت تزاری و شیوه‌هایش که به هیچ عنوان از بین نرفته بودند، چطور روی بلشویسم تاثیر گذاشتند. او متوجه بود که میهن‌پرستی افراطی روسی، در همه جا شایع است و باید ریشه‌کن شود. بعد از تلفات انسانی جنگ داخلی، سطح فرهنگ حزبی اسفناک بود. لنین در روزنامه پراودا نوشت: «دستگاه دولتی‌مان اگر نخواهیم بگوییم فاجعه‌بار، تاسف‌آور است. از همه زیان‌آورتر این است که با اطمینان، خیال کنیم چیزی می‌دانیم.» و در آخر نتیجه گرفت: «نه، ما به شکل مضحکی ناکارآمدیم.» به باور او انقلاب باید اشتباهاتش را بپذیرد و خود را از نو بسازد، اگر جز این باشد شکست می‌خورد. اما توصیه‌های او بعد از مرگش نادیده گرفته شد. نوشته‌هایش تا حد زیادی فراموش یا عامدانه تحریف شدند. هیچ یک از رهبران بعدی شوروی بصیرت لنین را نداشتند. وینستون چرچیل که به هیچ عنوان نمی‌توان از طرفداران بلشویسم به حسابش آورد در وصف او می‌نویسد: «ذهن چشمگیری داشت که وقتی شروع به درخشیدن می‌کرد، روی همه جهان نور می‌انداخت، روی تاریخش، روی حزن‌هایش، روی حماقت‌هایش، روی شرم‌هایش و مهمتر از همه روی اشتباهاتش.»

از میان جانشینانش، هیچ‌کدام از مصلحان برجسته - نیکیتا خروشچف در دهه ۵۰ و ۶۰ و میخاییل گورباچوف در دهه ۱۹۸۰ - توان و ظرفیت ایجاد تغییر در کشور را نداشتند. فروپاشی جماهیر شوروی به یک اندازه مرهون فرهنگ سیاسی منحط - و گاهی ناکارآمدی احمقانه دیوان‌سالاری - و رکود اقتصادی و نیازمند به منابعی بود که از دهه ۱۹۷۰ آغاز شد. رهبران شوروی که تمام فکر و ذکرشان تقلید از پیشرفت‌های تکنولوژیک ایالات‌متحده بود، زیر پای خودشان را خالی کردند. در آخرین فصل تاسف‌بار انقلاب خیلی از دیوان‌سالاران بدل به میلیونر و الیگارش شده بودند، چیزی که تروتسکی تبعید‌شده در سال ۱۹۳۶ پیش‌بینی کرده بود.

لنین زمانی گفته بود: «سیاست، نمود روشن اقتصاد است.» وقتی سرمایه‌داری روی سرازیری می‌افتد، رأی‌دهندگان سیاستمداران و حامیان الیگارشی‌شان را دسته دسته ترک می‌کنند. گرایش به سمت راست‌ها در سیاست غرب در واقع طغیانی علیه ائتلاف‌های نئولیبرال است که از زمان فروپاشی شوروی قدرت را به دست داشته‌اند. امروز، اما سیاستمدار‌ها نمی‌توانند مانند قدیم تقصیر‌ها را به گردن سوسیالیسم بیندازند، چون سوسیالیسمی وجود ندارد. در روسیه محافظه‌کار ولادیمیر پوتین، امسال هیچ جشنی نه برای انقلاب فوریه و نه برای انقلاب اکتبر در کار نیست. او سال گذشته به خبرنگاری هندی که از آشنایانم است گفته بود: «این انقلاب‌ها در تقویم ما نیستند.»

لنین درباره انقلابی‌ها نوشته بود: «بعد از مرگ‌شان، تلاش می‌کنند تا آنها را به نماد‌هایی بی‌خطر بدل کنند، هاله‌ای مقدس گردشان بکشند و نام‌شان را تا حدی تقدیس کنند که مایه تسکین خاطر طبقات سرکوب‌شده باشد و فریب‌شان بدهد.» بعد از مرگش، با وجود فریاد‌های مخالفت بیوه و خواهرهایش، لنین را مومیایی کردند، جسدش را به نمایش عمومی گذاشتند و مانند قدیسی بیزانسی با او رفتار کردند. در واقع او سرنوشت خودش را پیش‌بینی کرده بود.

برچسب‌ها
جنبش‌های کارگری